Monday, October 17, 2011

مثنوی رهبری

 
بشنو از من چون حکايت ميکنم
از گدايی ها شکايت ميکنم

چون ز پای منبرم ببريده اند
سوی تخت شاهي ام آورده اند

مردم نادان بخواهم با نفاق
تا سپارم دست اين احمد نژاد

هر کسی کو دور ماند از يونجه اش
باز جويد روزگار مرثيه يا روضه اش

من به هر مسجد همی نالان شدم
روضه خوان اکبر و اصغر شدم

هر گدا با ظن خود شد يار من
کی بود بيند که شاهی همچو من

شاهی من از گدايی دور نيست
ليک چون عمامه دارم تاج نيست

دين در قدرت که استبداد نيست
يا اگر باشد ولش کن باک نيست

همچو چاه است جيب ملا جيب نيست
چونکه ديو است او بنی آدم که نيست

فرصتی بود انقلاب و دست ملايان فتاد
تاج کسری بود و ما را تخت داد

من حريف هر که از مردم بريد
شرطه هايش گردن مردم بريد

همچو قذافی شه و رهبر که ديد؟
همچو اين بشار اسد قاتل که ديد؟

من حديث جمله اينان ميکنم
قصه های آن خمينی ميکنم

محرم اين پاچه ور ماليده جز محمود نيست
چونکه ملا بهتر از ميمون که نيست


در غم جمهوری ما روزها بيداد شد
اعتراضی هم شدی گر همچنان سرکوب شد

چون خمينی رفت گو رو باک نيست
صد ماشالّه چون خمينی کم که نيست

هر که جز ملا ز دنيا سير شد
هر که ملا نيست گو رو دير شد

در نيابد حال ملا آدمی و والسلام
پس سخن کوتاه بايد کن تمام

No comments:

Post a Comment